تبليغاتX
آمدم که بر گیرمت ریختم و خاک شدم
من در دالان یخ زده ی انتظار به انتظار به پایان رسیدن انتظار انتظار خواهم کشید...
 
در شب کوچه ی من اکنون باد با برگ درختان میعادی دارد.در شب کوچه ی من دلهره ی ویرانیست.

گوش کن وزش ظلمت را می شنوی من غریبانه به این خوشبختی می نگرم. من به نومیدی خود

معتادم. گوش کن:در شب اکنون چیزی می نگرد. ماه سرسخت و مشوش و بر این بام ها که هر لحظه

در او بیم فروریختن است. ابرها همچون انبوه عزاداران لحظه ی باریدن را گویی منتظرند.

لحظه ای:

و پس از آن هیچ پشت این پنجره شب دارد می لرزد و زمین دارد باز می ماند از چرخش پشت این

پنجره یک نامعلوم نگران من و توست ای سراپایت سبز دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دست های عاشق من بگذار و لبانت را بر لبان عاشق من بسپار

نوازش باد ما را خواهد برد تا

بیکران ها

 

|+| نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه سی ام فروردین 1385  |
 
سلام به همه ی عزیزان

این وبلاگ درسته که خواننده های زیادی نداره درسته من قشنگ نمی نویسم اما بازم ادامه می دم

از این به بعد دست نوشته های خودمو مطالبی که خودم نوشتمشون رو می نویسم امیدوارم چند

نفری که میخوننش خوششون بیاد!

|+| نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه نهم فروردین 1385  |
 

و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد

و عطر خوش يادهاي معطرش را در دهان غنچه ي ياس ريخت

و بر پرده ي حرير طلوع،سيماي زيبا و خيال انگيز اميد را نقش كرد.

و در ششمين روز سفر تكوينش را به پايان برد.

و با نخستين لبخند،هفتمين سفر ،((بامدادحركت))را آغاز كرد:

كوهها قامت بر افراشتند و رودهای مست،از دل یخچال های بزرگ بي آغاز،

به دعوت گرم آفتاب،جوش کردند،

و از تبعیدگاه سرد و سنگ کوهستان ها بگريختند و،بي تاب دريا

                      -آغوش منتظر خويشاوند-

بر سينه ي دشت تاختند و درياها آغوش گشودند و… در نهمين روز خلقت،

نخستين رود به کناره ي اقیانوس تنهاي هند رسد و اقيانوس،

كه از آغاز ازل،در حفره ي عميقش دامن كشيده بود،

چند گمي،از ساحل خويش،رود را،به استقبال،بيرون آمد و رود،

آرام و خاموش؛

خود را،

         -به تسليم و نياز-

پهن گسترد،

و پیشانی نوازش خواه خويش را

پيش آورد،

و اقيانوس

        -به تسليم و نياز-

لب هاي نوازشگر خويش را

پيش آورد

             و لر آن بوسه زد.

واين نخستين بوسه بود.

و دريا،تنهاي آواره و قرارجوي خويش را در آغوش كشيد،

و او را ،به تنهايي عظيم و بي قرار خويش ،اقيانوس،بازآورد.

و اين نخستين وصال دو خويشاوند بود.

و اين در بيست و هفتمين روز خلقت بود

                   

                                      و خدا مي نگريست.

 

سپس طوفان ها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند و تندر ها فرياد شوق و شگفتي بركشيدند و :

باران ها و باران ها و باران ها!

گياهان روييدند و درختان سر بر شانه هاي هم برخاستند و مرتع هاي سبز پديدار گشت و جنگل هاي خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و پروانگان به جستجوي نور بيرون آمدند و ماهيان خرد سينه ي درياها را پر كردند...

و خداوند خدا، هر بامدادان، از برج مشرق بر بام آسمان بالا مي آمد و دريچه ي صبح را مي گشود و،با چشم راست خويش، جهان را مي نگريست و همه جا را مي گشت و...

هر شامگاهان، با چشمي خسته وپلكي خونين ،از ديواره ي مغرب ، فرود مي آمد و نوميد و خاموش، سر به گريبان تنهايي غمگين خويش فرو مي برد و

                                                                                                    هيچ نمي گفت.

 

|+| نوشته شده توسط عسل در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384  |
 سرود آفرینش
و خدا

وخدا ((غنای مطلق)) بود و هذ کسی به اندازه ی ((داشتن هایش)) می خواهد

و خدا گنجی مجهول بود

که در ویرانه ی بی انتهای غیب مخفی شده بود

و خداوند زنده ی جاوید بود

که در کویر بی پایان عدم((تنها نفس میکشید))

دوست داشت چشمی ببیندش دوست داشت دلی بشناسدش

ودر خانه ای گرم از عشق روشن از آشنایی استوار از ایمان پاک از

خلوص خانه گیرد

و خدا آفریدگار بود

و دوست داشت بیافریند

زمین را گسترد

و دریاها را از اشک هایی که در تنهایی اش ریخته بود پر کرد

و کوههای اندوهشرا که در یگانگی دردمندش بر دلش توده گشته بود

بر پشت زمین نهاد

و جاده ها را ـ که چشم به راهی های بی سو و بی سرانجامش بود ـ

بر سینه ی کوهها و صحراها کشید

و از کبرایی بلند و زلالش آسمان را بر افراشت

و دریچه ی همواره فروبسته ی سینه اش را گشود

و آه های آرزومندش را ـکه در آن از ازل به بند بسته بود ـ

در فضای بی کرانه ی جهان رها ساخت

با نیایش های خلوت آرامش  سقف هستی را رنگ زد

و آرزو های سبزش را در دل دانه ها نهاد

و رنگ نوازش های مهربانش را به ابرها بخشید

و از این هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریاها پاشید

و اما رنگ عشق.........

|+| نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه دهم اسفند 1384  |
 سرود آفرینش
و در آغاز هیچ نبود

کلمه بود

و آن کلمه خدا بود

عظمت همواره در جستجوی چسمی است که او را ببیند

و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد

و زیبایی همواره تشنه ی دلی که به او عشق ورزد

و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش به دلخواه را گردد

و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور

                         اما کسی نداشت

خدا آفریدگار بود

و چگونه می توانست نیافریند؟

و خدا مهربان بود

و چگونه می توانست مهر نورزد؟

((بودن)) ((می خواهد))!

و از عدم نمی توان خواست.

و حیات ((انتظار می کشد))

و از عدم کسی نمی رسد.

و((داشتن)) نیازمند((طلب))است.

و پنهانی بی تاب ((کشف))

و تنهایی ب قرار((انس))

و خدا از((بودن))بیشتر((بود))

و از حیات زنده تر

و از غیب پنهان تر و از تنهایی تنها تر و برای ((طلب))بسیار ((داشت))

و عدم نیازمند نیست

نه نیازمند خدا نه نیازمند مهر

نه می شناسد نه می خواهد و نه درد می کشد و نه انس می بندد

و نه هیچ گاه بی تاب می شود

که عدم ((نبودن مطلق)) است

اماخدا ((بودن ))مطلق بود..........!

 

|+| نوشته شده توسط عسل در یکشنبه سی ام بهمن 1384  |
 یه سلام دوباره
به نام اونی که مهربونه و مثل همیشه وقتی میرم در خونش و در می زنم میگم:سلام بازم منم همون دیوونه ی همیشگی

میگه سلام و با آغوش گرمش ازم استقبال می کنه چون بزرگه من عبدم و اون عبید و سلام به دوستای گلم بعد از یه مدت گرفتاری های جورواجور دوباره دارم این وبلاگو راه میندازم اما این دفعه با مطلبا ی جدید با یه تغاوت اساسیبازهم به امید اون عزیزی که اون بالاست و داره مثل یه پدر مهربون ازمون محافظت می کنه!

|+| نوشته شده توسط عسل در یکشنبه سی ام بهمن 1384  |
 عشق و دیوانگی

((به نام نامی عشق))

یه روز عشق و دیوانگی و فضولی با هم قایم باشک بازی میکردند هر کدام به نوبت چشم گذاشتند و نوبت رسید به دیوانگی.فضولی و عشق قایم شدند عشق پشت یه بوته قایم شد و بعد از اینکه دیوونگی تا ده شمرد رفت دنبالشون و فضولی رو پیدا کرد اما هر چی گشت عشق رو پیدا نکرد تا اینکه فضولی گفت عشق پشت بوته قایم شده دیوونگی یه چوب برداشت و فرو کرد توی بوته و اون چوب رفت توی چشمای عشق و عشق کور شد و دیوونگی قسم خورد که همیشه همراه عشق باشه و از اون روز هر کی عاشق میشه عیبهای معشوق رو نمیبینه و عشق با دیوونگی همراهه!

                                                         علی یارتون!حق نگهدارتون!

|+| نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384  |
 

به نام نامی عشق

مثل عشق یه فرزند به مادرش خدایا:

این وصل را هجران مکن

سرخوشان عشق را نالان مکن

بعد از یه مدت به خاطر اینکه امتحان داشتم نیومدم اما الان خبری رو خوندم که از ته دلم متاسف شدم از اینکه آقا صادق صاحب وبلاگ آهای دیونه مادرشونو از دست دادن خدا بهش صبر بده ولی خوشا به سعادتش که به جایی خیلی بهتر از اینجا رفت پیش کسایی مثل پسرش و مثل دایی من که شربت شهادت نوشیدن روحش شاد و یادش گرامی!

|+| نوشته شده توسط عسل در سه شنبه بیستم دی 1384  |
 غریب آشنا
            اینم یه شعر آشناست کسی که خودش اینو برام خوند خودش این شعرو میشناسه:

در خیالت مثل من پرواز کن

تو خود عشقی مرا آغاز کن

سرزمین آرزوهایت کجاست

آمدم در را به رویم باز کن

با من از باران و شبنم بگو

عشق را با قلب من دمساز کن

عشق تو یک اتفاق ساده نیست

با نگاهت باز هم اعجاز کن

خلوتم را پر کن از حس غریب

من خریدار توام ناز کن! 

قربون شما!

|+| نوشته شده توسط عسل در شنبه سوم دی 1384  |
 
|+| نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه هفدهم آذر 1384  |
 افسوس از وداع

خداجون سلام بازم منم همون دیوونه ی همیشگی

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

سلام به همه ی شما عزیزان

واقعاً نمیدونم چی باید بگم این واقعه ی تاسف بار رو به همه ی عزیزان تسلیت میگم خدایا به همومن سعادت بده که مرگی همراه با عزت و شرافت داشته باشیم  خدایا زندگیمون سرشار از غمو شادیو  هزارتا اتفاقه امّا بعضی از این اتفاقها ماهارو منقلب میکنه خدایا ما دیروز یه گروه از بهترینامونو سپردیم دست صاحبشون یعنی تو !خدایا این دوری برا بچه هاشون برا خانوادشون خیلی سخته!خدایا وقتی میخوای عزیزاشون کنار تو باشن پس یا ارحم الراحمین بهشون صبر هم بده که این دوری رو تحمل کنن!خدایا روح این عزیزان رو شاد کن!آمین!برا شادی روح همشون یه فاتحه و صلوات!

قربون همه ی شما برم!یا علی!

|+| نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384  |
 
سلام

احوال دوستای گلم !بابا لطف میکنید میاید نظر بدید!قربون شما!

|+| نوشته شده توسط عسل در شنبه دوازدهم آذر 1384  |
 
 

آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت

 

 

کاش در تنهاترین تنهاییش تنها ترین تنها کسش تنهای تنهایش گزارد

|+| نوشته شده توسط عسل در یکشنبه ششم آذر 1384  |
 سکوت
دوستم داشت و ابراز نکرد

دوستش داشتم و سکوت کردم

این حرفهای دیروز بود

دوستش دارم و ابراز میکنم

اما دیگه نمیدونم دوسم داره یا نه

این حرفهای امروزه

|+| نوشته شده توسط عسل در یکشنبه ششم آذر 1384  |
 

|+| نوشته شده توسط عسل در یکشنبه ششم آذر 1384  |
 
تو زیبا تو ماه تو دوست داشتنی تو مهربون تو جذاب تو بهترین تو بی نظیر تو یه فرشته من یه دروغگو!
|+| نوشته شده توسط عسل در شنبه پنجم آذر 1384  |
 

۳۶ راه حالگيری: ﴿مژده ، مژده!!! نه ببخشين منظورم اينه كه توجه ، توجه! خوندن اين مطلب برای اشخاص زير ۱۸ سال منع قانونی و شرعی و اخلاقی و ادبی و سياسی و اقتصادی و ... خلاصه ممنوعه! ولی اگه هم كسی خواست بخونه و زبونم لال ﴿نچ نچ نچ﴾ زير ۱۸ سالشه ، هيچ اشكالی نداره! من راضيم!

راه ۱: روزهای تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن! ﴿اين روش برای افرادی كه غير از ساديسم ، رگه هايی از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه!

راه ۲: سر چهارراه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارين تا جلويی ها زودتر راه بيفتن!

راه ۳: وقتی می خواين برين دست به آب ، با صدای بلند به اطلاع همه برسونين!راه ۴: وقتی از كسی آدرسی رو ميپرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از يه نفر ديگه بپرسين!راه ۵: كرايه تاكسی رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون ، به صورت اسكناس هزاری پرداخت كنين!

راه ۶: همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين!راه ۷: جدول نيمه تمام دوستتون رو حل كنين!

راه ۸: توی اتوبان و جاده روی لاين منتهی اليه سمت چپ با سرعت ۵۰ كيلومتر در ساعت حركت كنين!

راه ۹: وقتی عده زيادی مشغول تماشای تلويزيون هستن مرتب كانال رو عوض كنين!

راه ۱۰: از بستنی فروشی بخواين كه اسم ۵۴ نوع از بستنيها رو براتون بگه!

راه ۱۱: در يك جمع ، سوپ يا چايی رو با هورت كشيدن نوش جان كنين!

راه ۱۲: به كسی كه دندون مصنوعی داره بلال تعارف كنين!

راه ۱۳: وقتی از آسانسور پياده ميشين دكمه های تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترك كنين

راه ۱۴: وقتی با بچه ها بازی فكری می كنين سعی كنين از اونها ببرين!

راه ۱۵: موقع ناهار توی يك جمع ، جزئيات تهوع و ﴿گلاب به روتون﴾ استفراغی كه چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف كنين!

راه ۱۶: ايده های ديگران رو به اسم خودتون به كار ببرين!

راه ۱۷: بوتيك چی رو وادار كنين شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاش رو باز كنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچكدوم جالب نيست و سريع خارج بشين!

راه ۱۸: شمعهای كيك تولد ديگران رو فوت كنين!

راه ۱۹: اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف كنين!

راه ۲۰: وقتی كسی لباس تازه می خره بهش بگين خيلی گرون خريده و سرش كلاه رفته!

راه ۲۱: صابون رو هميشه كف وان حمام جا بذارين!

راه ۲۲: روی ماشينتون بوقهای شيپوری نصب كنين!

راه ۲۳: وقتی دوستتون رو بعد از يه مدت طولانی می بينين بگين چقدر پير شده!

راه ۲۴: وقتی كسی در يك جمع جوك تعريف می كنه بلافاصله بگين خيلی قديمی بود!

راه ۲۵: چاقی و شكم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوری كنين!

راه ۲۶: بادكنك بچه ها رو بتركونين!

راه ۲۷: مرتب اشتباهات لغوی و گرامری ديگران هنگام صحبت رو گوشزد كنين و بخندين

راه ۲۸: وقتی دوستتون موهای سرش رو كوتاه می كنه بهش بگين كه موی بلند بيشتر بهش مياد!

راه ۲۹: بچه جيغ جيغوی خودتون رو به سينما ببرين!

راه ۳۰: كليد آپارتمان طبقه ۱۳ تون رو توی ماشين جا بذارين و وقتی به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايی از مازوخيسم در بر داره!

راه ۳۱: ايميل های فورواردی دوستتون رو هميشه برای خودش فوروارد كنين!

راه ۳۲: توی كنسرتهای موسيقی بزرگ و هنری ، بی موقع دست بزنين!

راه ۳۳: هر جايی كه می تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توی دستكش دوستتون بهتره!

راه ۳۴: حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توی قنددون بذارين!

راه ۳۵: نصف شبها با صدای بلند توی خواب حرف بزنين!

راه ۳۶: دوستتون كه پاش توی گچه رو به فوتبال بازی كردن دعوت كنين!

راه ۳۷: عكسهای عروسی دوستتون رو با دستهای چرب تماشا كنين!

راه ۳۸: پيچهای كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجرای برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين!

راه ۳۹: با يه پيتزا فروشی تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشی روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين!

راه ۴۰: شيشه های سس گوجه فرنگی و هات سس فلفل رو عوض كنين!

راه ۴۱: موقع عكس رسمی انداختن برای هر كس جلوتونه شاخ بذارين!

راه ۴۲: توی ظرفهای آجيل برای مهموناتون فقط پسته ها و فندقهای دهان بسته بذارين!

راه ۴۳: شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين!

راه ۴۴: توی روزهای بارونی با ماشينتون با سرعت از وسط آبهای جمع شده رد بشين!

راه ۴۵: توی جای كارت دستگاههای عابر بانك چوب كبريت فرو كنين!

راه ۴۶: جای برچسبهای قرمز و آبی شيرهای آب توالت هتل ها رو عوض كنين!

راه ۴۷: يكی از پايه های صندلی معلم يا استادتون رو لق كنين!

راه ۴۸: توی مهمونی ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چی شعر بلده بخونه!

راه ۴۹: چراغ توالتی كه مشتری داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين!

راه ۵۰: ورقهای جزوه ء ۳۰۰ صفحه ای دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطی پاتی بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين

 

|+| نوشته شده توسط عسل در جمعه چهارم آذر 1384  |
 
|+| نوشته شده توسط عسل در جمعه چهارم آذر 1384  |
 
کنکور برای آدمایی مثل ما :

یه رفیق دارم اسمش بهارست(کلی هم شیطون)داشتیم با هم صحبت میکردیم با اون و بقیه رفقا(نازی مانا فهیمه و.....)گفتیم بچه ها کنکورو چی کار کنیم؟بهاره با جدیت گفت د م که قبول میشیم من گفتم چی؟لابد از ؟آخر؟آره؟گفت نه !گفتم ۱س چی؟گفت به ترتیب رشته های :خاکبرداری کامپیوتر/آبیاری گلها و گیاهان دریایی/جدا نمودن سنگهای ریز و درشت/ شستن رخت چرک و ......!باب ای ول!

|+| نوشته شده توسط عسل در جمعه چهارم آذر 1384  |
 
میخوام براتون چندتا جک تعریف کنم:

۱.یه روز میخواستن یه آقای ترکو اعدام کنن میگن آقا اگه وصیتی چیزی داری یالا بگو کار داریم .میگه نه آقا وصیت ندارم.میبرنش بالای چوبه ی دار میبینن داره دستو پا میزنه میارنش میگن چیه؟میگه آقا خدا پدرمادرتو بیامرزه داشتم خفه میشدم.

۲.دوتا خرما مزدوج میشن ماه عسل میرن مجلس ختم.

۳.مزنن پشت ترکه میگن علی یارت ۱میگه داداش ما خیلی وقته یار کشی کردیما!(این دیگه خیلی ستم بود)

|+| نوشته شده توسط عسل در جمعه چهارم آذر 1384  |
 
 
بالا